دیدگاه

مستند سکس، مرگ و معنای زندگی از ریچارد داکینز چالشی در برابر خداباوران

Posted in دیدگاه

mqdefault

یچارد داکینز، زیست شناس فرگشتی و چهره برجسته خداناباوری، مجموعه ای ۳ قسمتی به سفارش کانال ۴ انگلستان ساخته با عنوان «سکس، مرگ، و معنای زندگی». او می گوید تا به امروز، مذهب نقشی عمده در تعریف مفاهیم سه گانه داشته است ولی با صعود کهکشانی خداناباوری در دنیا، می بایست در معنایشان بدون مذهب اندیشید.

 

قسمت اول/ برای فعال شدن زیر نویس فارسی، روی CC (دکمه کنار ساعت) کلیک کنید

قسمت دوم/ برای فعال شدن زیر نویس فارسی، روی CC (دکمه کنار ساعت) کلیک کنید

قسمت سوم/ برای فعال شدن زیر نویس فارسی، روی CC (دکمه کنار ساعت) کلیک کنید

ریچارد داکینز، زیست شناس فرگشتی و چهره برجسته خداناباوری، مجموعه ای ۳ قسمتی به سفارش کانال ۴ انگلستان ساخته با عنوان «سکس، مرگ، و معنای زندگی». او می گوید تا به امروز، مذهب نقشی عمده در تعریف مفاهیم سه گانه داشته است ولی با صعود کهکشانی خداناباوری در دنیا، می بایست در معنایشان بدون مذهب اندیشید.

 

در بخش سوم، داکینز به معنای زندگی می پردازد. او با الهام از شخصیت های برجسته تاریخ تلاش می کند رویکرد های این پرسش اساسی را پاسخ بدهد «چه چیزی انگیزش شما برای زنده ماندن است؟»
بسیاری از مردم فکر می کنند که اگر خدا نباشد، دلیلی برای زندگی کرد نیست. او با خودش شروع می کند که در کودکی با تربیت مسیحی بار آمده و در سن ۱۳ سالگی رسما به عضویت کلیسای انگلیکن در آمده. اما کمی بعد متوجه شده که تمام حرف ها درباره خدا و آخرت دروغ است.

RichardDawkins_1664696c

مستند سکس، مرگ و معنای زندگی از ریچارد داکینز

زندگی او در بخشی، با نویسنده شهیر روس، لئو تولستوی شباهت دارد. تولستوی از یک خانواده اشرافی بود و در جوانی ایمان اش را از دست داد. تا چهل سالگی به دلیل رمان های مشهورش جنگ و صلح و آنا کارنینا، تبدیل به یک سلبریتی شده ولی درون ش آشوبی دایمی بر پا بود. راه حل تولستوی، شبیه به کشیش های خلوت گزینی ست که داکینز از صومعه شان دیدار می کند. او تصمیم گرفت که مسیحیت می بایست راست باشد و رهبر یک فرقه مسیحی شد که برابری و زندگی جمعی را تبلیغ می کرد. او ثروت و شهرت را کنار گذاشت و به صف تارکین دنیا پیوست.پاسخ تولستوی به بی معنا بودن زندگی متقاعد کردن خودش به این بود که خدا وجود دارد. معادل امروزی تولستوی، ساکن صومعه ای ست که داکینز را به آنجا دعوت می کند و داکینز از دیدن کتابخانه شان بی نهایت شگفت زده می شود: کتاب های استیفن هاکینگ، مجموعه بی نظیر کارل سیگن فقید، «کیهان» و حتی کتاب های خود ریچارد داکینز، آن هم در صومعه مسیحی! داکینز وسط کار می گوید نمی خواهم مثل این نویسنده ها باشم که توی هر کتابخونه ای سراغ کتاب خودشان را می گیرند. این ساکنین صومعه بخشی از روز را روزه سکوت می گیرند و با دنیای خارج کاری ندارند و تنها دعا می کنند. داکینز می پرسد آیا می شود با تلاش روحانی، به معنا رسید؟ او می پرسد که چرا اگر علاقه به داشتن دنیای بهتر است، به جای تلاش روحانی و گوشه گیری، به جامعه نرویم و در آنجا برای زندگی بهتری تلاش نکنیم؟ بیاموزیم و بیاموزانیم و شاید بتوانیم کاری مفید بکنیم. از نظر داکینز، زندگی این مسیر، یک زندگی ناکامل و اندوهناک است. اصلا زندگی نیست. عذابی که تولستوی می کشید قابل فهم است ولی نمی شود فهمید چطور دعا کردن می تواند اوضاع را بهتر بکند.
راه حل بعدی، شاید این است که در آغوش زندگی غرق شد. او به گرم گرین می پردازد که در جوانی اگنوستیک بود و در بزرگسالی یکی از مهم ترین نویسندگان کاتولیک شد. او تا ۹۰ سالگی عمر کرد ولی از نظر آماری میبایست تا ۱۹ سالگی هم نمی ماند. او روشی عجیب برای سرگرم کردن خودش پیدا کرد. او یک هفت تیر پیدا کرد، یک گلوله داخلش گذاشت و بروی شقیقه اش ماشه را چکاند. در این حرکت بود که او تصادفی بودن همه چیز را می فهمید. داکینز می گوید هر چقدر هم حوصله ش سر رفته باشد حاضر نیست زندگی ش را به شانس واگذار کند. او سپس به سراغ پدر مسیحی می رود که می گوید با مشاهده فاجعه طبیعی که جان انسان های بیگناه را گرفته و مشاهده احساس گناهی کسانی که زنده مانده اند، نمی تواند دلیل اینکه چرا خدا جلوی این بدبختی را نگرفته توضیح بدهد و هر کسی هم بخواهد توضیح بدهد شکست خواهد خورد. می بایست قبول کنیم خدا موجود بالاتر از ماست که برنامه ای بزرگتر دارد. داکینز سپس می گوید که اگر به جهان مان نگاه بکنیم متوجه می شویم همه شواهد و مدارک حاکی از بی هدف بودن و بی فکر بودن هستی دارد. انگار که کوچکترین هدفی در کار نیست. اگر تا به این حد زندگی بدون خدا، بی هدف است چرا مثل قماربازان زندگی را قبول نکنیم؟ منتقدین به خداناباوران می گویند مادی گرایی آنها مثل لاس وگاس است. انسان ها، تمایلی دایمی به باور کردن این موضوع دارند که فکر می کنند می توانند  بر شانس غلبه بکنند. همه می دانند که قمارخانه ها برنده حقیقی هستند ولی با این حال همه می روند و پول هایشان را می بازند. این هم کی نقص دیگر ساختار ذهن انسان هست که به شکلی اعجاب آور از فهم احتمالات عاجز است. مثلا وقتی کسی در رولت بروی قرمز ها شرط می بندد و ۵ بار متوالی می بازد ، کاملا متقاعد می شود که دفعه بعدی حتما سیاه می آید. دانش آمار و ریاضیات به ما می گوید چه چنین نیست و می تواند برای میلیون ها بار پشت سر هم قرمز بیاید. دلیل ش این است که این رخداد ها به هم پیوسته نیستند تا شانس یکی دیگری را تحت تاثیر قرار بدهد. به این بایاس یا خطای ذهنی، سفسطه قماربازان می گویند. اما این خطا از کجا می آید؟ این یک قابلیت انحصاری انسان هاست که حتی وقتی الگو و نظمی در کار نیست، یک نظم و الگو کشف بکنیم. این گونه است که خود را متقاعد می کنیم که ما کنترل اوضاع را به دست داریم. در یک مطالعه نشان داده شد که موش ها می توانند یک شانس نامتقارن را کشف بکنند یعنی اگر چراغ قرمز و سبز به نسبت ۳ به یک روشن و خاموش می شدند، موش می توانست این الگو را پیدا بکند و به جای حدس زدن در هر دور آزمایش، به چراغ سبز که بیشتر روشن می شد محدود می شد و ۷۵٪ مواقع موفق بود. ولی همین آزمایش با انسان ها، نتیجه جالبی دارد: انسان ها تلاش می کنند از الگوی بازی به بازی، چیزی کشف بکنند که واقعا وجود ندارد (اینکه دفعه بعدی چراغ قرمز روشن بشود یا سبز، کاملا تصادفی ست ولی ماشین در مجموع ۷۵درصد چراغ سبز را می زند) و در نتیجه به اشتباه می افتادند و تنها ۶۰٪ مواقع موفق بودند. یک موش، در نتیجه گرفتن انسان ها را شکست می داد. چنین تمنای بی پایانی برای یافتن معنا، شاید ریشه شکل گیری مذهب بوده: انسان این قدر علاقه داشت که بفهمد که حتی وقتی چیزی برای فهمیدن وجود نداشت، مفهومی خلق کرد. گرم گرین هم چنین کرد.

نفر بعدی که به او پرداخته می شود، آلبر کامو، فیلسوف فرانسوی است که با قهرمان پنداشتن سیسیفوس، شخصیت افسانه ای یونان، می گفت او را که خدایان مجبور کرده بودند یک تخته سنگ را از پای کوه بالا ببرد ولی به قله که می رسید، تخته سنگ دوباره به پایین سقوط کرد. کامو از ابسرد یا پوچی حرف می زد اما چون مذهبی نبود حاضر نبود بپذیرد که می شود معنا را از مذهب استخراج کرد. داکینز به هندوستان می رود و می گوید سیستم طبقاتی هندوستان به خوبی نشان می دهد چطور لاتاری زندگی از ابتدا به ضرر عده ای عمل می کند. در روزنامه هندوستان تایمز صفحه تبلیغاتی را نشان می دهد که خانواده ها به دنبال عروس و داماد از طبقه مخصوص خودشان می گردند. او با جوانی به نام میندرا روبرو می شود که به مانند سیسیفوس تلاش می کند تا خود را از طبقه پایین بالا بکشد. او معنای زندگی خودش را تعریف می کند و علاوه بر این تلاش می کنند به دیگران هم کمک بکند.
داکینز سپس مشاور دالایی لاما را ملاقات می کند از این جهت که بسیاری از غربی ها به بودیسم روی کرده اند تا حکمت روحانی را آنجا کسب بکنند. مشاور دالایی لاما می گوید غربی ها مصرف زده شده اند و داکینز موافقت می کند ولی می گوید برایش روشن نیست چرا بایستی به درون نگاه کرد به جای اینکه به دنیا نگاه کرد.
در نهایت او به ملاقات ریکی جروی می رود که یک طنز پرداز برجسته انگلیسی ست که در برنامه گرمی چند سال پیش در پایان به شوخی گفت خدا را شکر که من خداناباورم. واکنش مردم در ایالات متحده مثل این بود که او یک بچه را کشته و اعضایش را خورده. باور کردنی نیست که همه فکر می کنند برای لذت بردن از زندگی می بایست مذهبی بود. ریکی می گوید که برای لذت بردن نیازی نیست که حتما به سیستین چپل برود بلکه حتی از باغبانی هم می شود لذت برد. داکینز می گوید که فهم کردن دنیا فوق العاده زیباست و در عین حال می بایست در نظر داشت که از میان میلیون ها انسانی که هرگز زاده نشدند، ما فرصت زندگی پیدا کرده ایم، دنیا برای ما سرشار از معناست. این وظیفه ماست که با ارتباط برقرار کردن با دیگران و تجربه زندگی، معنا بسازیم. ولی بیش از این، فهم زندگی هم یک وسیله دیگر برای معنا سازی است. او می گوید این فهم حیات و جهان پیرامون ما، محصول انحصاری دانش غربی است. این تلاش برای فهم، چه نگاه به هستی با تلسکوپ باشد چه نگاه به جهان میکروسکوپی با میکرسکوپ همیشه شگفتی آور است. او می گوید یک برگ درخت نمایش یک کارخانه مولکولی تولید است که شگفتی اش حیرت آور است. از این مهم تر، نیمی از ژن ها ما با برگ یکی است. برگ در یک معنا، عموزاده ماست. ریکی می گوید که هیچ انسان خدا ترس و مذهبی نیست که به اندازه من از دیدن یک کوه یا درخت یا ستاره ها و اثر هنری لذت ببرد. این همه چیزی ست که ما داریم. زندگی مقدس است. این همه چیزی ست که ما داریم. از آن لذت ببرید.

tumblr_lien3aENC61qdazrto1_500

ریچارد داکینز

هر روز تعداد بیشتری از ما پی می بریم که خدایی وجود ندارد. با این وجود اما دین هنوز بر ما سلطه دارد. داوکینز فکر می کند ایده هایی مثل قدیسین و گناهان، بهشت و جهنم هم هنوز تفکر ما را شکل می دهند. او می خواهد به ما یک جایگزین علمی بدهد. این مجموعه در باره وجود یا عدم وجود خدا نیست. بلکه به اکتشاف پرسشهای چالش بر انگیزتری می پردازد. او می خواهد بپرسد با رها کردن و پشت سر نهادن دین چه اتفاقی می افتد؟

دانلود زیرنویسها از لینک زیر:
http://www.mediafire.com/download/44v…

توضیح متن این مطلب برگرفته از وبلاگ “خواندیی هایی به زبان فارسی “و ترجمه ویدیوها از “کانون آگنوستیک ها و آتئیست های ایران” است

 شهروندیار

 

FacebookMySpaceTwitterDiggداغ کن - کلوب دات کام DeliciousStumbleuponGoogle BookmarksRedditNewsvineTechnoratiLinkedinMixxRSS FeedPinterest